حمد الله مستوفى قزوينى

32

ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )

نجاشى چنان آرزو كرده بود * بسازد كليسائى آن شاه زود « 1 » 530 به انطاكيه اندر اقليم شام * فرستاده ترتيب و آلت تمام به دريا درون غرقه كشتى شده * به جدّه مرآن چوبها آمده شگفت است از كارِ پروردگار * ندارد حقيقت كسى اختيار به فرمان اويست نيك‌اخترى * ندارد كسى اندر آن داورى در آن چوبها چون كه دولت رسيد * رئيس كليسا به كعبه كشيد 535 به جدّه شدند اهل مكّه بسى * گزيدند از آن چوبها هركسى به حكم نجاشى مرآن چوبها * ببرد و ندادند يك جَوْ بها بدان چوبها گشت كعبه تمام * به نجّارىِ اوستادى ز شام به حكم خداوند پروردگار * به گيتى در آن خانه شد نامدار پروردن مصطفى ، صلّى اللّه عليه و سلّم ، مرتضى على را از آن پس به مكّه يكى قحط خاست * كه هركس همىگفت : « روزِ بلاست » 540 بر آن‌گونه شد تنگى آن جايگاه * كه مردم بزارى شدندى تباه هرآن‌كس كه بودى ورا پرورش * به بىچيز دادى « 2 » ز شفقت خورش ابو طالب آن نامدارِ گُزين * چو مىديد قحطى به مكّه چنين به درويش بسيار برداد « 3 » مال * نماندى كه مانند شوريده حال همى بذل مىكردى اموال خويش * نهادى از آن مرهم درد ريش 545 به يارىّ بذلش در آن تنگنا * فقيران شدندى ز مُردن رها ابو طالب نامور را درم * نماند اندر آن قحط از بيش و كم مكرّر شد آن قحط تا چار سال * تبه گشت او را در آن كار حال چنان شد ز جزع « 4 » عيالان او * مراو را همى سختى آمد به رو نمىكرد دخلش به خرجش وفا * وز اين سست شد كارِ آن پيشوا

--> ( 1 ) ( ب 529 ) . در اصل : شاه رود . ( 2 ) ( ب 541 ) . در اصل : بنى جيز دادى . ( 3 ) ( ب 543 ) . در اصل : بسيار تر داد . ( 4 ) ( ب 548 ) . جزع ، كه به ضرورت رعايت وزن شعر ، جزّع ( به تشديد زاء ) بايستى خواند .